تبليغاتX
...من همان قاب تهی,خسته و بی تصویرم...

...من همان قاب تهی,خسته و بی تصویرم...

...که برای تو و تصویر دلت می میرم...

 

222.sub.ir

کاش می دانستی

من سکوتم حرف است

حرف هایم حرف است

خنده هایم خنده هایم حرف است

کاش می دانستی

می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم

کاش می دانستی

کاش می فهمیدی

کاش و صد کاش نمی ترسیدی

که مبادا دل من پیش دلت گیر کند

یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر شود

من کمی زودتر از خیلی دیر

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد

تو نترس

سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد

کاش می دانستی

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

در زمانی که برای غربتت سینه دل سوزی نیست

تازه خواهی فهمید

مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست

 

 باتو...

 

با تو می خواهم آغاز کنم

با تو می خواهم پرواز کنم

با تو می خواهم عاشقانه برای پرستوها ناز کنم

با تو شعرم شکفتن، آهنگم از تو گفتن، سازم گاهی به دست و و گاهی در حال فتادن

در سکوت تو را می جویم و به دنبالت دیوانه وار همچون پرندگان به پرواز در می آیم

نگاهیست مرا که عاشقانه تو را می پاید

هر که هستم در تکاپوی تو را خواستن سنگینی خیالت را به دوش می کشم

عاشقانه از تو می خوانم

عاشقانه با تو میمانم

عاشقانه با تو می سوزم

عاشقانه با تو می سازم

 

 

دل من

من به کسی وفا نمودم و او پشت پا زد به عشق و امیدم

هر چه دادم به او حلالش باد به جز آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبک سر بود خود ندادم چگونه رامش کرد

او که می گفت دوستت دارم پس چرا زهر غم به جانش کرد؟

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت14:58توسط شهرام | |

 

نیست یاری تا بگویم راز خویش

ناله های پنهان کرده ام در ساز خویش

چنگ اندوهم، خدا را، زخمه ای

زخمه ای تا بر کشم آواز خویش

بر لبانم قفل خاموشی زدم

با کلیدی آشنا بازش کنید

کودک دل رنجه ی دست جفاست

با سر انگشت وفا نازش کنید

پر کن این پیمانه را ای همنفس

پر کن این پیمانه را از خون او

مست مستم کن چنان کز شور می

باز گویم قصه افسون او

رنگ چشمش را چه می پرسی زمن

رنگ چشمش کی مرا پا بند کرد

آتشی کز دیدگانش سر کشید

این دل دیوانه را در بند کرد

من چه می دانم سر انگشتش چه کرد

در میان خرمن گیسوی من

آنقدر دانم که این آشفتگی

زان سبب افتاده اندر موی من

آتشی شد بر دل و جانم گرفت

راهزن شد راه ایمانم گرفت

رفته بود از دست من دامان صبر

چون ز پا افتادم آسانم گرفت

گم شدم در پهنه ی صحرای عشق

در شبی چون چهره ی بختم سیاه

ناگهان بی آن که بتوانم گریخت

بر سرم بارید باران گناه

مستی ام از سر پرید ای همنفس

بار دیگر پر کن این پیمانه را

خون بده، خون دل آن خود پرست

تا به پایان آرم این افسانه را

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت10:12توسط شهرام | |

این قد تو رو دوست دارم که هیچ کسی ، کسی رو این جوری دوست نداره
این قد برات می میرم ، قد یه دنیا خوبی ، قد هزار تا ستاره
بی تو دلم می گیره ، وقتی تنها می شم ، کارم انتظاره
این قد تو رو دوست دارم که هیچ کسی ، کسی رو این جوری دوست نداره

وقتی نگاهم می کنی ، قشنگی هاتو دوست دارم
حالت معصوم چشات ، رنگ نگاتو دوست دارم
وقتی صداتو می شنوم ، دلم برات پر می زنه
ترس یه روز ندیدنت ، غم بزرگ قلبم

 

دوستت دارم

 



+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت6:28توسط شهرام | |

یه کاری کن دلم دوباره از تو زیر و رو شه
دوباره با تو و یه حس تازه رو به روشه
یه کاری کن که خونمون بهونتو بگیره
سر یه شب نبودنت ، يه زندگی بمیره

منو ببر به خاطرات خوب نیمه کارم
منو ببر که عاشق یه فرصت دوبارم
بذار کسی که می دونی برات مرده همیشه
دوباره با تو عاشق یه لحظه زندگی شه
دوباره با تو عاشق یه لحظه زندگی شه

بسه ، خستم ، اگه می بینی چشامو بستم
اگه دارم تو رو می پرستم ، می خوام ببینی پای تو هستم ، پای تو هستم
بسه ، خستم ، اگه می بینی چشامو بستم
اگه دارم تو رو می پرستم ، می خوام ببینی پای تو هستم

برای زندگی کنار تو بهونه می خوام
اگه هنوزم عاشقی بگو نشونه می خوام
بذار دوباره شونه ی تو تکیه گاه من شه
بذار دوباره خونه غرق این یکی شدن شه
بذار دوباره خونه غرق این یکی شدن شه

منو ببر به خاطرات خوب نیمه کارم
منو ببر که عاشق یه فرصت دوبارم
بذار کسی که می دونی برات مرده همیشه
دوباره با تو عاشق یه لحظه زندگی شه
دوباره با تو عاشق یه لحظه زندگی شه

برای زندگی کنار تو بهونه می خوام
اگه هنوزم عاشقی بگو نشونه می خوام
بذار دوباره شونه ی تو تکیه گاه من شه
بذار دوباره خونه غرق این یکی شدن شه
بذار دوباره خونه غرق این یکی شدن شه

 

همه چیزمییییییییییییییییییییییییییییییییییی

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت21:1توسط شهرام | |

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي

فداي مهربونيات چه مكني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت

حال من رو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه

ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم كمه

ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون

فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم
حقيقت رو واست بگم به آخر خط
رسيدم

رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي

به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته
يه قلب تنها و كبود هلاك يه نگاهته

من مي دونم همين روزا عشق من از يادت ميره
بعدش خبر ميدن بيا كه داره دوستت
ميميره

روزات بلنده يا كوتاه دوست شدي اونجا با كسي
بيشتر از اين من و نذار تو غصه و دلواپسي

يه وقت من و گم نكني تو دود اون شهر غريب
يه سرزمين غربته با صد نيرنگ و فريب

فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه
غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه

چادر شب لطيف تو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور آب تو يه وقت ناغافل نشكني

اگه واست زحمتي نيست بر سر عهد مون
بمون
منم تو رو سپردم دست خداي مهربون

راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم

از وقتي رفتي آسمونمون پر كبوتره
زخم دلم
خوب نشده از وقتي رفتي بد تره

غصه نخور تا تو بياي حال منم اين جوريه
سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه

گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه
مثه يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه

تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟
دلت مي خواد مي اومدم يا تنها
رفتي بهتره

از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون

يادت مي آد گريه هامو ريختم كنار پنجره
داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره

يادت ميآد خنديدي و گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من تا حالا كنار در منتظرم

امروز ديدم ديگه داري من رو فراموش مي كني
فانوس آرزوهامونو داري خاموش ميكني

گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست
با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست

عكساي نازنين تو با چند تا گل كنارمه
يه بغض كهنه
چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دليل زندگي
با يه غمي دوست دارم
داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتي مي آرم

وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير
مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هيچ وقت نگير


حرف منو به دل نگير همش مال غريبيه

تو رفتي و من غريب شدم چه دنياي عجيبيه

زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه ي غصه و غمه

تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم ميشه
مگه نگفتي همه جا ماله مني
تا هميشه

دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار

فكر نكني از راه دور دارم سفارش ميكنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميكنم

اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا كتاب
كه هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب

مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن
نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن


+نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت12:55توسط شهرام | |

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید
...

چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست
!..

دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت
)

دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود
...

آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...

  

 

دوستت دارم

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت6:55توسط شهرام | |

برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود

یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود

در صفحه دلم تو نوشتی صبور باش

قلبم غبار دارد و معنا نمی شود

بی تو شکست و پنجره رو به آسمان

غم در حریم آبی دل جا نمی شود

دریای تو پناه نگاه شکسته است

هر دل که مثل قلب تو دریا نمی شود

می خواستم بچینم از آن سوی دل گلی

اما بدون تو که گلی وا نمیشود

دردیست انتظار که درمان آن تویی

این درد تلخ بی تو مداوا نمی شود

زیباترین گلی که پسندیده ام تویی

گل مثل چشمهای تو زیبا نمی شود

بی تو شکسته شد غزل آشناییم

شبنم گل نگاه مرا باز شسته است

دل در کنار یاد تو تنها نمی شود

گلدان یاس بی تو شکست و غریب شد

گلدان بدون عشق شکوفا نمی شود

باران کویر روح مرا می برد به اوج

اما دلم بدون تو شیدا نمی شود

رفتی و بی تو نام شکفتن غریب شد

دیگر طلوع مهر هویدا نمی شود

رویای من همیشه به یاد تو سبز بود

رفتی و حرفی از غم رویا نمی شود

رفتی و دل میان گلستان غریب ماند

دیگر بهار محو تماشا نمی شود

یک قاصدک کنار من آمد کمی نشست

گفتم که صبح این شب یلدا نمی شود

دل های منتظر همه تقدیم چشم تو

امروز بی حضور تو فردا نمی شود

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت14:53توسط شهرام | |

 

          

 

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلد:

روزي از راه رسيد

كه چنان روز مباد

روز ويرانگر سخت

روز طوفاني تلخ

كه به درياي وجودم همه طوفان انگيخت

زورق كوچك بشكسته ما

در دل موج خروشنده دريا افتاد

كاخ اميد فرو ريخت مرا

مادر خسته تن خسته دلم

ز من آهنگ جدایي دارد

حالت غمزده اش

چشم ماتمزده اش با من گفت:

كه از اين بندگران عزم رهایي دارد


439863vldufsl9vi.gif


مادرم آنكه چو خورشيد به ما گرمي داد

پيش چشمم افسرد

باغ سر سبز اميدم پژمرد

اشك نه ، هستي من

گشت در جانم و از ديده برخسار دويد

مادرم رفت و به تاريكي شبها گفتم:

آفتابم زلب بام پريد......

                                                              مهدي سهيلي

 

برای شادی روح مادرانی خوب خدائی که بین ما نیستند 

 نیستند 

 صلواتی بفرستید  

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت12:45توسط شهرام | |

 
غصه نخور مسافر
 
غصه نخور مسافر اينجا ما هم غريبيم
 
از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم
 
فرقي نداره بي تو بهار مون با پاييز
 
نمي بيني که شعرام همه شدن غم انگيز
 
غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نيست
 
اينجا ولي آسمون باريدنم بلد نيست
 
غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت
 
فداي برق ناز اون چشماي قشنگت
 
غصه نخور مسافر تلخه هواي دوري
 
من که خودم مي دونم که تو چقدر صبوري
 
غصه نخور مسافر بازم مي اي به زودي
 
ما رو بگو چه کرديم از وقتي تو نبودي
 
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
 
ز دل تو مي دونم هيچ کس خبر نداره
 
غصه نخور مسافر رفتيم تو ماه اسفند
 
بهار تو بر مي گردي چيزي نمنونده بخند
 
غصه نخور مسافر تولد دوباره
 
غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره
 
غصه نخور مسافر غصه کار گلا نيس
 
سفر يه امتحانه به جون تو بلا نيس
 
غصه نخور مسافر تو خود آسموني
 
در آرزوي روزي که بياي و بموني
 
 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت9:28توسط شهرام | |

 

 

از کودکی پرسیدند عشق چیست؟

گفت.................. بازی

از نوجوانی پرسیدند عشق چیست؟

 گفت.................. کینه

از جوانی پرسیدند عشق چیست؟

گفت.......... پول و ثروت

از پیری پرسیدند عشق چیست؟

گفت..................... عمر

از گل پرسیدند عشق چیست؟

 گفت........... از من خوشبوتر

از پروانه پرسیدند عشق چیست؟

 گفت........... از من زیباتر

از خورشید پرسیدند عشق چیست؟

گفت...... از من سوزانتر

و در آخر از خود عشق پرسیدند.............؟؟؟؟

ای عشق تو کیستی؟

گفت به خدا قسم نگاهی بیش نیستم

اگر از وسعت تنهایی من می پرسی

به بلندای خیال

به بلندای فرو ریختن قطره اشکی از دل

و به عمق وحشت

وحشت از آن چه حقیقت دارد

وحشت از من بی تو

وحشت از تو بی عشق

وحشت از عشق بی ما

شرق تنهایی من

رو به سوی افق غم دارد

غرب تنهایی من

پشت این تکرار است

اگر از وسعت تنهایی من دانستی

تو بیا

تو بیا تا که به دست احساس

پر کنیم صفحه خالی نیاز

تا که این شمع خیال

برود رو به زوال

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت17:56توسط شهرام | |