عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم
که چرا عشق به انسان نرسیده است؟
چرا آب به گلدان نرسیده است؟
چرا لحظه ی باران نرسیده است؟ ........................
گفتم که قلم را به غزل بردارم
شاید گرهی باز شود از کارم
پرسید: مگر تو هم غزل می گویی
گفتم : په نه په ، فقط رباعی دارم ؟

"زاغکی قالب پنیری دید"
از همان پاستوریزههای سفید!
پس به دندان گرفت و پر وا کرد
روی شاخ چنار مأوا کرد
اتفاقاً ازان محل ،روباه
میگذشت و شد از پنیر آگاه
گفت :اینجا شده فشن تی وی!
چه ویوئی !چه پرسپکتیوی!
محشری در تناسب اندام
کشتهی تیپ توست خاص و عوام!
دارم «ام پی تریِ » آوازت
شاهکار شبیه اعجازت
ولی اینها کفاف ما ندهد
لطف اجرای زنده را ندهد
ای به آواز شهره در دنیا
یک دهن میهمان بکن ما را!
زاغ ،بی وقفه قورت داد پنیر!
آن همه حیله کرد بیتاثیر
گفت کوتاه کن سخن لطفاً!
پاس کردم کلاس دوم من!